شعر قاسم صرافان براي حضرت زهرا(س) 3

به میخ بگید: اینجا درِ عالم اسراره، نزن!
به در بگید: کنار این لاله یه دیواره، نزن!

بگید به آتش: نسوزون دامن بانوی منو
شعله به قلب عاشقی که پیش دلداره نزن!

برگِ گُله صورت اون، طاقت سیلی نداره
ـ مثل خدا ـ یاسِ منم یک گل بی‌خاره، نزن!

این در عرشم که نبود، جای لگدهای تو نیست
شش ماهه زهرا تو دلش اسم خدا داره، نزن!

برگه‌ی اثبات فدک، نیست توی دستش به خدا
تنها توی دستای اون گوشه‌ی دستاره، نزن!

پاسخ حرفای یه زن غلاف شمشیره مگه
حداقل تا جلوی چشم یه سرداره، نزن!

وا شدن دستای اون اینهمه شلاق نمی‌خواد
فاطمه از غصه‌ی من چند روزه بیماره، نزن!

دستمو که بستی بسه، با صبر من بازی نکن
نمک به زخم اسیری که نداره ‌چاره، نزن!

هی به خودم می‌گم: علی! اینقده بی‌تابی نکن
ناله ـ ببین زینب اگه می‌شنوه، بیداره ـ نزن!

شعر قاسم صرافان برای حضرت زهرا(س) 2

«عشق سوزان است بسم الله رحمن الرحیم
هر که خواهان است بسم الله رحمن الرحیم » ۱

کشتی‌ام بی ناخدا دارد به دریا می‌رود
وقت توفان است بسم الله رحمن الرحیم

ختم قرآنِ تو جای «ناس» گویا با «حدید»
رو به پایان است بسم الله رحمن الرحیم...

دست من بسته‌ست، جای من رجز خوان می‌شوی
کوچه، میدان است بسم الله رحمن الرحیم

نقطه‌‌ی «باء» بوده‌ام چون تکیه گاهم بوده‌ای
بی تو لرزان است بسم الله رحمن الرحیم

کیست آتش دارد و از قعرِ آتش می‌رسد؟
جن، نه ! شیطان است بسم الله رحمن الرحیم

رفته‌ام از حال، این «اَمَّن یُجیب» و ناله هم
مال «سلمان» است بسم الله رحمن الرحیم...

«قدر» می‌خوانم و می‌دانم که از نامحرمان
«قدر» پنهان است بسم الله رحمن الرحیم...

آب را از سلسبیل آورده‌ام «اسماء» ! بریز
غسلِ باران است بسم الله رحمن الرحیم

-------------------

۱- وامی از غزل زیبای مهدی جهاندار

 

شعر قاسم صرافان برای حضرت زهرا(س)

دریایی و دل دادی یک روز به دریایی
این شد که پدید آمد از عشق تو دنیایی

کوثر تویی و مستی از چشم تو می‌جوشد
از هر سر مژگانت بیرون زده طوبایی

دریای شرابی تو غمنامه آبی تو
هم نور دل ساقی هم مادر سقایی

شیدای جمال تو تنها دل حیدر نیست
عالم همه مجنونند وقتی که تو لیلایی

گفتند که پنهانی اما به خدا دیدم
هر لحظه که در ماندم، آن لحظه همانجایی

آنروز چرا محشر نامش نشود؟ آخر
آنروز تو می‌آیی یا حضرت زیبایی!

از نور تو یا کوثر! ـ تا کور شود ابترـ
دارد دل پیغمبر چه ام ابیهایی!

هم دختر طاهایی هم همسر مولایی
فضل تو ولی این نیست، اینست که زهرایی

در خواندن تو سوزی است، با ما تو بخوان مادر:
«ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی»

«... وقت است که باز آیی»، یادت نرود اما
آن شیشه دارو را، آن روز که می‌آیی