شعر غلامرضا سازگار برای حضرت زهرا(س) 4

سلام ای ذکر خاص حق ثنایت

درود ای گفته احمد من فدایت

تو فرقانی تو یاسینی تو طاها

تو زهرایی تو زهرایی تو زهرا

تو حبل محکم حبل المتینی

امید رحمه للعالمینی

تو بسم الله سماواتت کتابند

تو خورشیدی و عالم آفتابند

جنان یک ذره از دامان باغت

جهان یک شعله از نور چراغت

ملک موج لطیفی از نگاهت

فلک گرد حقیر از گرد راهت

حیات عشق از خون حسینت

بلندی خاکبوس زینبینت

شرافت مستمند صبح خیزت

حیا تصویری از ظلّ کنیزت

نیایش سائل بیت گلینت

دعا را سجده بر خاک زمینت

مزار مخفی ات مخفی است در دل

سبک مغزان تو را خوانند در گل

کرامت حسنی از قصر بلندت

سخاوت تا قیامت مستمندت

امامان آبرومند جلالت

امیر مؤمنان محو کمالت

پیمبر عاشق راز و نیازت

خدا فخریه دارد بر نمازت

بهشت قرب احمد سینه توست

ضمیر خلق در آیینه توست

مکان عبد ذلیلی در ره توست

زمان مرهون عمر کوته توست

همه دشت کویرند و تو گلشن

همه شام سیه تو صبح روشن

همه سوز درونند و تو داغی

همه تاریکی اند و تو چراغی

همه جسم ضعیفند و تو جانی

همه قطره تو  بحر بیکرانی

تو دریا کشتی ات دل های آگاه

تو کوثر ساقی فیضت ید الله

ملک یا حور یا آدم که هستی

که می داند که هستی یا چه هستی

جهان از رازها بس پرده انداخت

سر مویی تو را نشناخت نشناخت

تو سر ناشناس انبیایی

تو آن  عبدی که سر تا پا خدایی

تو استاد و جهان دانشگه توست

تو قرآن و علی بسم الله توست

الا ای مام باب آفرینش

همه ذریه ات ارباب بینش

تو چونان دختی ای دادار منظر

که باب خلقتت فرمود مادر

تمام آفرینش پای بستت

پیمبر خم شد و بوسید دستت

گنهکاران چو رو در محشر آرند

همه چشم شفاعت بر تو دارند

به جز باب عنایاتت دری نیست

تو گر نایی به محشر محشری نیست

اگر گیرد کسی از خلق دستی

تو هستی و تو هستی و تو هستی

به محشر ناقه ات چون پا گذارد

سحاب رحمت از هر سو ببارد

عقوبت در نگاهت سایبانی

شفاعت ناقه ات را ساربانی

به محشر از فراز چرخ گردون

ندا خیزد که این الفاطمیون

همه حوران به استقبال خیزند

برات عفو پیش پات ریزند

شود تا نازنین قلب تو خرسند

ببخشند و ببخشندو ببشخند

چنان گردد که از فرمان دادار

بگردد عفو دنبال گنه کار

بهشت خویش را تا در گشاید

خدا را هم شفیعی چون تو باید

تو سر تا پا بهشت مصطفایی

تو جانان علی مرتضایی

سرایت جنت ای خاکم بدیده

بهشت و شعله آتش که دیده

که دیده حور در آتش بسوزد

که دیده باغ جنت بر فروزد

چه گویم با که گویم منطقم لال

که قرآن شد به بیت وحی پامال

چه نیکو  با تو هم دردی نمودند

که با آتش در بیتت گشودند

عدو حق ذو القربی ادا کرد

ز قرآن قل هو الله را جدا کرد

گمانم مرتضی شد کشته آن روز

که بشنید از تو آن فریاد آن روز

از آن اعدا تو را حرمت شکستند

که یارانت همه خامش نشستند

در اینجا بسته نطق(میثم)توست

سخن کوچکتر از شرح غم توست

شعر غلامرضا سازگار برای حضرت زهرا(س) 3

اگر چه خصم، درِ خانه ریخت بر سر من 

رواست گریـه کنیـد از بـرای شوهر من 

مدینه گریۀ مـن سخـت خسته‌ات کرده 

حلال کـن کــه بــوَد روزهای آخر من 

خدا گــواست مــرا می‌زدند و می‌لرزید 

چو گوشواره که لرزد به گوش، دختر من 

ز تازیانــه بــوَد سخـت‌تر نگـاه علی 

کــه ایستــاده غریبــانه در برابـر مـن 

علی! که گفته غریبی؟ به این گروه بگو 

که هست فاطمه تنها، تمام لشکر مـن 

برای یاری من خویش را مده زحـمت 

که پشت در شده ششماهۀ تو یاور من 

پنـاه مـن شــده دیوار و، در شده سنگر 

شکست پهلو و آتـش گـرفت سنگـر من 

خدیجه نیست که از من کند پرستاری 

از این به بعد دگر زینب است مادر من 

دگــر زنــان مدینــه عیــادتم نکنند 

مگــر کــه قاتلـم آیــد کنار بستر من 

کنم ز لطف و کرامت شفاعت از «میثم» 

که ریـزد از قلمش اشـکِ دید‌ۀ تر من

                    

شعر غلامرضا سازگار برای حضرت زهرا(س) 2

امشب به نخل آرزویم برگ پیداست

در چهرۀ زردم نشان مرگ پیداست

امشب مرا در بستر خود واگذارید

بیمار بیت و حی را تنها گذارید

دوران هجرم رو به اتمام است امشب

خورشید عمرم بر لب بام است امشب

بیرون برید از خانه زینب را که حاشا

مادر دهد جان و کند دختر تماشا

گوئید مولا را که در مسجد نشیند

تا مرگ یارش را به چشم خود نبیند

خجلت زده از اشک فرزندان خویشم

اسما تو تنها وقت مردن باش پیشم

پیش حسن از اشک ماتم رخ نشوئی

جان حسینم با علی حرفی نگوئی

چون روز آخر بود، کار خانه کردم

گیسوی فرزندان خود را شانه کردم

دیدی چه حالی در نمازم بود اسماء؟

این آخرین راز و نیازم بود اسماء

آخر نگاه خویش را سویم بیفکن

می خوابم اینک پرده بر رویم بیفکن

بنشین کناری ناله از دل در خفا زن

بانوی خود را لحظه ای دیگر صدا زن

دیدی اگر خامش به بستر خفته ام من

راحت شدم ، پیش پیمبر رفته ام من

آیند چون اطفال معصومم به خانه

پرسند از مادر خبر داری تو یا نه؟

دیدند اگر خاموش و بی تاب است مادر

آهسته با آن ها بگو خواب است مادر

چون سوی حجره کودکانم رو نهادند

یکباره روی جسم رنجورم فتادند

مگذار ساعت ها تنم در بر بگیرند

مگذار آنان هم کنار من بمیرند

بفرست مسجد آن دو طفل نازنین را

کارند بالینم امیرالمؤمین را

شب ها برایم بزم اشک و غم بگیرند

در خانۀ آتش زده ماتم بگیرند

از من بگو با زینب آزادۀ من

برچیده مگذاری شود سجادۀ من

من رفتم اما یادگارم زینب اینجاست

تکرار آهنگ دعایم هر شب اينجاست

شعر غلامرضا سازگار برای حضرت زهرا(س)

ای ز دست و سینه و بازوی تو حیدر، خجل!

هم غلاف تیغ، هم مسمار در، هم در، خجل

با غروب آفتاب طلعت نورانی ات

گشته ام سر تا قدم از روی پیغمبر، خجل

هم صدف بشکست، هم دردانه ات از دست رفت

سوختم بهر صدف، گردیدم از گوهر، خجل

همسرم را پیش چشم دخترم زینب زدند

مُردم از بس گشتم از آن نازنین دختر، خجل

گاه گاهی مَرد خجلت می کشد از همسرش

مثل من، هرگز نگردد مردی از همسر، خجل

همسرم با چادر خاکی به خانه باز گشت

از حسن گردیده ام تا دامن محشر، خجل

خواست زینب را بغل گیرد ولی ممکن نشد

مادر از دختر خجل شد، دختر از مادر، خجل

باغ را آتش زدند و مثل من هرگز نشد

باغبان از غنچه و از لالۀ پرپر، خجل

بانگ « یا فضّه خذینی » تا به گوش خود شنید

از کنیز خویش هم، شد فاتح خیبر، خجل

نظم « میثم » شعله زد، بر جان اولاد علی

تا لب کوثر بود از ساقی کوثر، خجل