زن طمانینه ی طبیعت ماست

شو ر و شعر و شعورو فطرت ماست

عشق ،  از  ایـن  پـدیـده  گشت  پـدیـد

مـهـر  اول ، ازیـن بـهــانــه  دمـیـد

پشت آدم  ، هـمـیشـه حوا یی ست              
نقش ِ زن ، شـوکـت ِ شکوفـایی ست


 زن اگـر نـیـست  ، مـهـربـانـی نیست          
عـمـر ِ بـی عـشق ، زنـدگـانی نـیـسـت


زیـنـت زنـدگـی ، حـضـور ِ زن است         
روشنـای وجود   ،  نـور ِ زن اسـت

سـبــد ِ آفـتــاب  ،   دامــن  اوسـت                 
مهر  ،  گلخوشه ای  ز خرمن اوست


زن ، نـشـان ِ خـداست روی ِ زمـیـن           
یـا بـه تـعـبـیـری  ،  آبــروی زمـیـن


چـون کـه مـادر شود  ، بـهــار شود             
زنــدگی بـخـش  روزگــار  شـود



هـنـر ِ مـادری  ، بـهـیـن هـنـر است                
مادر از هرچه هست ، خوب تر است



هـر چـه فـرزنـد  ، با وقار تـر است              
سـایــه ی مـادر ،  آشکـار تــراست



ای زنـان  بــزرگ ایــن دوران                 
که عـزیــزیـد  مـثـل پـاره ی جـان



ایـن هـمـه فـوت و فـن مـبـارک بـاد                
بـر شمـا  ،  روز زن ، مـبـارک بـاد


ایـنـک امـروز ، روز  فـاطمـه است             
روز ِ گـیـتی فـروز  فـاطـمـه اسـت


زنـی  از انـتـهـای جـاده ی عشـق

ثـمــر ِ  پــاک اســتـفـاده ی عشـق



شـمـع سـوزان ِ خـانـه ی تـوحـیـد                
جـلــوه ی بـی کــرانــه ی تــوحـیـد



مـیــوه  ی  بــوسـتــان پـیـغـمـبـر                    

روح  قــرآن و جـان  پـیـغـمـبـر


 از تـبــار ِ   طــراوت  و پـاـکـی                   
خـاکـی  ،  امـا بـلـنــد  و افـلاکـی



اسـوه ی پـاک بـانـوان ِ جـهـان                

جـان ِ پـیـغـمـبـران و فـخـر زمـان



مـیـوه ی بـاغ  مـهـر و کـوثـر نـور             
شـعـر ِ بـی انـتـهـای دفـتـر ِ نـور



نـفـس قـدسـیـش نسـیـم صـبـا                    
جـان  کـروبـی اش ، شمیم ِ  وفا



در شگـفـت از نـمـاز ِ او یـزدان             

مـژده بـخـش شـفـاعـتـش قـرآن


آسمان مـانـده کـایـن زمـیـنی کـیست            

که به جز جان سرود خوانش نیست



روز و شب  ، ذکـر بـر زبـان دارد          
سخـنـش چـون دعـاست  ، جان دارد



مـثـل مـوسی  ، کـلـیم  راز خداست               

دلش آشفـتـه ی  نـمـاز خـداست



طـور در طـور در مـنـاجـات است               

مسـت از اشـتـیـاق مـیـقـات است


عـصـمـت ِ جـاری ِ زمان ،  زهراست              
مـهـر تـابـان بـی کـران ، زهراست



تــا ابــد یــاد  او  مـبــارک   بــاد                         
روز  مـیــلاد او  ،  مـبــارک باد


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:27  توسط وحیده افضلی  | 

قلم زدم به مرکب کنار این فانوس

برای تان بنویسم، برای اقیانوس

نفس برای شما خرج میشود بانو

ولی نفس شده اینجا کنارتان محبوس

هر آنکه اسم خودش را نهاده بود ابتر

ز خواب ناز پرید و ندید جز کابوس

به روی بیت نبی عطر یاس می بارد

که خانه ها همه با عطرتان شود مأنوس

بدین وسیله خدا راز خلقتش را گفت

صدای گریه ی تو با شمارش معکوس

تو آمدی مترادف کنی برای پدر

میان فاطمه و آمنه در این قاموس

تو ماورای حروفی و ماورای کلام

لغت ز درک مفاهیم تان شده مأیوس

خدا نوشته خودش را علی که از این پس

برای خود بنویسد علی تو را ناموس

مدینه از برکات شما نمک خورده

مدینه حرمت نان و نمک!...فدک،افسوس

مدینه پا به قدم های تان نمی آمد

برای عصر حجر ماند و عهد دقیانوس

مدینه برکه ی نا چیزی از معما هاست

مدینه را چه به امواج پاک اقیانوس  ؟؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:54  توسط وحیده افضلی  | 

بين محراب ازل گرم سجودي بانو

اولين فاطمۀ صبح وجودي بانو

 

سرّ «لولاک» که تکليف مرا روشن کرد

علت خلقت افلاک تو بودي بانو

 

کس ندانست که جبريل نگاهت يک عمر

با خدا داشت عجب گفت و شنودي بانو

 

هر سحرگاه تو معراج دمادم داري

بال پرواز تو نشناخت فرودي بانو

 

باز از جنت الاعلاي تو سمت ملکوت

هر ملک آمده با کشف و شهودی بانو

 

پلک بر هم زدی و عشق به جريان افتاد

صد و ده پنجره اعجاز گشودي بانو

 

آمدی آینۀ نور الهی باشی

حسن مطلق شوی و لا یتناهی باشی

 

عصمت حضرت حق شد متجلي در تو

مي‌فرستد خود الله تحيت بر تو

 

روي لب زمزمۀ نابِ تبسم داري

با خدايت چه کليمانه تکلم داري

 

آسمان با تو و تسبيح لبت مأنوس است

روشني بخش دل و جان تو «يا قدّوس» است

 

آمدی آینۀ عصمت ایزد باشی

آمدی ام ابیهای محمد باشی

 

نبي الله به ديدار تو عادت دارد

با تماشاي تو هر لحظه عبادت دارد

 

قلب پر مِهر تو گنجينة الاسرار نبي‌ست

کوثري! سهم جهان در طلب تشنه لبي‌ست

 

آمدی فاطمه صبح ازلي روشن شد

آمدي فاطمه چشمان علي روشن شد

 

چشم مولا که شد از نور تو روشن اي ماه

گفت: لا حول و لا قوة الا بالله

 

نام تو فاطمه يا فاطمه تسبيح علي ست

ياد تو لحظۀ اعجاز مفاتيح علي ست

 

عاشقانه تو که با ياد علي مي خواني

دم به دم در همه جا نادعلي مي‌خواني

 

شده تسبيح لبت نغمۀ حيدر حيدر

ذکر هر روز و شبت نغمۀ حيدر حيدر

 

با تو تکليف قدر حکم قضا معلوم است

در کنار تو دگر صبر و رضا معلوم است

 

تو که در بندگي و زُهد و وفا دريايي

پارۀ قلب نبي، انسية الحورايي

 

لحظه هايت همه ايثار، صداقت، تقوا

راضيه، مرضيه ، صديقه ، زکيّه ، زهرا

 

حب تو موهبت حضرت حق در دل هاست

خانه ات تا به ابد مقصد سرمنزل هاست

 

خانۀ ساده ات از صدق و صفا لبريز است

قلب سجاده ات از شور دعا لبريز است

 

رحمت و جود و سخا جلوه اي از آيۀ توست

که مُقدّم به تو يا فاطمه همسايۀ توست

 

خانه داري تو که شهرۀ آفاق شده

عرش أعلي به تماشاي تو مشتاق شده

 

هر کس از باغ بهشت تو سخن مي‌گويد

از بزرگي و کرامات حسن مي‌گويد

 

بر سر دوش نبي نور دو عيني داري

جان عالم به فدايت! چه حسيني داري

 

در کرمخانۀ لطف تو مقرب باشد

هر که خاک قدم حضرت زينب باشد

 

قدر يک گوهر يکدانۀ تو مکتوم است

ام کلثوم تو مانند خودت مظلوم است

 

از نگاه تو فقط نور خدا مي‌بارد

هر کسي نام تو را روي لبش مي‌آرد

 

نا خود آگاه دلش چشمه اي از ايمان است

هر کسي نيست در اين دايره سرگردان است

 

بين دستان تو دستاس اگر مي‌گردد

گردش کون و مکان هم به تو بر مي‌گردد

 

آسمان محو تو و این همه معصوميّت

گرهي زد به پر چادر تو با نيّت

 

چادرت مظهر تقوا و عفاف است ببین

آسمان دور سرت گرم طواف است ببین

 

هر کسي نزد تو احساس بهشتي دارد

چادرت رايحۀ ياس بهشتي دارد

 

چه بگويم که بود فاطمه جان درخور تو

عالمي گشته مسلمان تو و چادر تو

 

مدحت اي سورۀ بي خاتمه کی کار من است

شرح اوصاف تو يا فاطمه کی کار من است

 

جنتي هست اگر، شمس دل افروزش تو

عالمي هست اگر، ماه شب و روزش تو

 

کيست که رتبۀ والاي تو را دريابد

خاک زير قدمت مرتبۀ زر يابد

 

آب مهريۀ تو گشته و تطهير شده

در دل شيعه فقط مهر تو تکثير شده

 

حب تو روشني عرصۀ محشر باشد

در دل هر که ولاي تو و حيدر باشد

 

مي‌شود با نظر لطفت الهي، مادر

به سوي جنت الاعلاي تو راهي، مادر

 

اين تويي که همه جا اذن شفاعت داری

تو که در هر نفست صبح هدایت داری

 

انقلاب تو شده مبدأ ايمان مادر

شده مديون تو و خون تو قرآن مادر

 

با وفاداري تو راه ولايت باقي‌ست

راه ايثار و صبوري و شهادت باقي‌ست

 

یک تنه در وسط کوچه قیامت کردی

بسته شد دست علی و تو امامت کردی

 

با قيامت به همه درس بصيرت دادي

تو به دين بار دگر شوکت و عزّت دادي

 

نقش يا فاطمه سر بند مجاهدها شد

امتداد ره تو نهضت عاشورا شد

 

مکتب سرخ تو الحق که حسيني ها داشت

نسل نوراني‌ات اي عشق، خميني ها داشت

 

ماند نام تو و در کل جهان نامي شد

نور تو مطلع بيداري اسلامي شد

 

همه دنيا شده فرياد عدالت خواهي

کاش اين جمعه شود با مددِ تو راهي

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

عالمي منتظر گفتن بسم الَّه اوست

 

کاش مي‌آمد و بوديم کنارش، يارش

هر کجا هست خدايا به سلامت دارش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:51  توسط وحیده افضلی  | 

مادرم!

این همه بلا سخت است

به خدا شرح ماجرا سخت است

گفتن از روضه‌ي تو

آسان نیست

شرح آن کار روضه خوانان نیست

چشمی از داغ خونفشان باید

گریه‌ي بی امان

تلاطم اشک

مدد از صاحب الزمان بايد

کاش اين فاطميه

مادر جان

گره از کار عشق وا مي شد

روضه خوان

صاحبِ عزا مي شد

يوسف تو ز راه مي آمد

با دلي غرق آه مي آمد

 

مادرم!

اين همه بلا سخت است

فهم داغت براي ما سخت است

گفتن از داغ کوچه آسان نيست

آه سيلي بي هوا سخت است

در و ديوار را نمي گويم

نيستم من حريف اين روضه

کشته من را

رديف اين روضه

داغ مسمار را نمي گويم

زود بايد ز روضه ها رد شد

شرح آن کار روضه خوانان نيست

 

چه بگويم؟

هجوم اين مردم؟

در چوبي و تلّي از هيزم؟

شعله مي زد چه بي خبر آتش

آه مادر!

بهشت در آتش

در کنار تو شعله ور آتش

صورتت را گدازه ها مي سوخت

بارش تازيانه و کوثر

جگر داغ از اين بلا مي سوخت

آه پهلو

مگر چه شد بازو

روي نيلي

تسلي سيلي

گوشواره ، خداي من چاره ...

از غم تو زمين،‌هوا مي سوخت

دل بي تاب مرتضي مي سوخت

 

همه يکجا هجوم آوردند

دست بسته امام را بردند

دست او را که بسته بودند آه

پاي قتلش نشسته بودند آه

دل تو بيقرار او اما

پهلويت را شکسته بودند آه

همه پيمان گسسته بودند آه

آه از روضه هاي بي ياري

کار آن جمعيت

تماشا بود

بعد هم ناسزا و حاشا بود

چقدر حق

غريب و تنها بود

روز دلگيرِ بي طرفداري

 

درد غربت چگونه پايان داشت؟

واي از ماجراي دلتنگي

در دل کوچه هاي دلتنگي

کوچه اي که شميم هجران داشت

روي چشمت نشست ابري که

نود و پنج روز باران داشت

گريه هايت نه صِرف دلتنگي

شرح دلواپسي مولا بود

روضه‌ي بي کسي مولا بود

روز و شب

اشکهاي تو جاري

آه از روضه هاي بي ياري

 

تو سه شب

غرق آه و شيون و شين

آمدي با علي و با حسنين

به در خانه‌ي همه اصحاب

جنگجويان خيبر و احزاب

جان به کف هاي روز بدر و حنين

گفت مولا به تک تک آنان

از احاديث ناب پيغمبر

از «أولي الأمر» و مقصد قرآن

از غدير و

از آن همه پيمان

گفت از فتنه‌ي سقيفه و بعد

از فريب و خيانت شيطان

آه حجّت دگر تمام شد و

بي تفاوت شدن

حرام شد و

وعده ها

وعده‌ي قيام شد و

صبح آمد

و لحظه‌ي موعود

غير از آن چار يار ديرينه

هيچ کس ياور امام نبود

گريه کن با دل شکسته‌ي خود

گريه کن از مدينه تا به اُحد

 

گريه کن

مادرم غريبانه

روزها کنج بيت الاحزان و

نيمه شب

مخفيانه در خانه

گيسوي زينبت پريشان است

دست افتاده ديگر از شانه

گريه کن

مادرم غريبانه

نيمه شب که تو رفتي از خانه

مي شود مويه هاي چشمانت

روضه خوان غم يتيمانت

گريه کن

بر غريبي حيدر

مي روي همدم پريشانت

در کنار مزار پنهانت

مي رود آه مادرم از حال

مي شود قاتلش غمت هر روز

مي شود همدمش غمت سي سال

يک جهان غربت و محن داري

گريه کن

روضه‌ي حسن داري

مثل حيدر

انيس او چاه است

خنده هاي مغيره در راه است

داغهاي تو شعله ور، کوچه

جگرش پاره پاره در کوچه

 

شب آخر که از سفر گفتي

با نگاهي پر از شرر مادر

با دل خون و چشم تر گفتي

گفتي از روزهاي شيون و شين

نيمه شبها و

تشنگي حسين

زينبت را که جان به لب کردي

بقچه اي را اگر طلب کردي

تو به زينب

سه تا کفن دادي

ولي يک کهنه پيرهن دادي

داغ زينب حکايت زهراست

امتداد مدينه عاشوراست

گريه کن

مادرم بخوان روضه

روضه هايت هميشه معروف است

کهنه پيراهن آخر روضه ست

روضه از اين به بعد مکشوف است

وسط کوچه

اجر پيغمبر

گرچه يکبار شد ادا مادر

شعله‌ي کينه آتشين مانده

باز ياري مسلمين مانده

شد ادا گرچه با تب سيلي

اجر با تيغ و نيزه ها مانده

کربلا مانده

کربلا مانده

مادرم!

در ميانه‌ي گودال

پيکري غرق خون رها مانده

گريه کن

هاي هاي

مي بارد

خون خورشيد تو زِ سر نيزه

تيرها در طواف پيکر او

بوسه‌ي خنجرست و حنجر او

پيش چشمان خسته‌ي زينب

سر او رفته است بر نيزه

چشمهاي کبود او مثلِ

چشم نيلي و بيقرارت شد

ضجه مي زد

به جاي تو آن روز

کهنه پيراهني که غارت شد

گريه کن

با تلاوت قاري

خون ز لب هاي او شده جاري

آه از روضه هاي بي ياري

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 17:11  توسط وحیده افضلی  | 

به زمین تا که رسیدی همه جا زیبا شد 

هرچه گل بود شکفت و دل باران واشد 


هر فرشته به تو یک نام بهشتی می داد 

آسمان دید که مجموعه ی آن" زهرا " شد 


گفت آهسته که خورشید بتابد همه جا 

اینچنین نام تو اعلام به یک دنیا شد 


رسمشان بود عرب ها که به گل پشت کنند 

رحمت آمدنت مژده ی" اعطینا " شد 


یک شب آویخته شد چادرت از عرش خدا 

عطر رویایی آن قسمت مریم ها شد 


عشق هنگام نمازت به تماشا آمد 

" وندرین دایره سرگشته ی پابرجا " شد 


* * * 

روز میلاد شما بود و دلم خواست ، غزل 

عرض تبریک قشنگی بشود ؛ آیا شد؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 15:20  توسط وحیده افضلی  | 

اي نخست هميشگي يكتا

آفتاب قديمي ي دنيا

سيب سرخ بهشت پيغمبر

يك سبد ياس بر جمال شما

ابتدايت هميشه نا معلوم

انتهاي تو نيز نا پيدا

راستي گر نباشي اي بانو

چه غريب است حرفهاي خدا

خانه ات پايتخت اين عالم

حجت من حديث سبز كسا

فاطمه اي فرشته خيرات

بر تو و خاندان تو صلوات

چشمهايت ستاره مي بارد

مثل خورشيد روشني دارند

نور ماه و ستاره و خورشيد

چقدر پيش چشم تو تارند

جلوه كردي و از مكان خودت

 آمدي وفرشته ها دارند ...

از بلندا ي عرش تا مكه

سر راه تو ياس مي كارند

آمدي و تمام هر چه كه  هست

به مقام تو سجده مي آرند

فاطمه اي فرشته خيرات

بر تو و خاندان تو صلوات

اي خداوندي تجسم ما

 كعبه بي نشان مردم ما

صبح روز نخست ريخته اند

جاي انگور سيب در خم ما

سوره ي مكي رسول خدا

نذر چشمانتان تبسم ما

بامتان پشت بام جبرا ئيل

خانه ات آسمان هفتم  ما

گردش مهربان اين دستاس

آرد داري براي گندم ما

فاطمه اي فرشته خيرات

بر توو خاندان تو صلوات

تو فرادا تو فرد تو تو حيد

تو مساوي سيزده خورشيد

تو همان سيب روشني كه از ل

از درخت خدا پيمبر چيد

تو رسولي ولي به طرز دگر

مرتضايي ولي به شكل جديد

معجر روشن تو هجده سال

به خودش رنگ آفتاب نديد

شب ندارد مدينه ام با تو

السلام عليك يا خورشيد

فاطمه اي  فرشته خيرات

بر توو خاندان تو صلوات

سر تو روي بالش پر بود

جلوه ات جلوه اي معطر بود

نان تو از بهشت مي آمد

آب نوشيدنيت كوثر بود

مثل يك گنبد طلايي شهر

پشت بامت پر از كبوتر بود

آمدي و ملائك بالا

عرض تبريكشان به حيدر بود

روز ميلاد تو براي رسول

به خداوند "روز مادر "بود

فاطمه اي فرشته خيرات

بر تو و خاندا ن تو صلوات

اي خداي جمالي ي دنيا

جلوه بي مثالي ي دنيا

نام تو بي وضو نمي آيد

بر زبان اهالي دنيا

اي پري اي فرشته بالا

تو كجا و حوالي دنيا

 تو كنار خداي خويش، خوشي

كوري جاي خالي دنيا

ما هميشه پي جواب توايم

اي غروب سئوالي دنيا

فاطمه اي فرشته بركات 

بر تو و خاندان تو صلوات

بي تو اين سفره ها كريم نداشت

بي تو اين بادها نسيم نداشت

تو اگر جلوه اي نمي كردي

طور موساي ما كليم نداشت

با وجود وجود تو ديگر

حضرت آمنه يتيم نداشت

بي تو ذكر رئوف " بسم اله "

داشت رخمن ولي رحيم نداشت

حرمت قبله هم ترك مي خورد

خانه ي تو اگر حريم نداشت

فاطمه اي فرشته خيرات

بر تو و خاندان تو صلوات

آينه صفحه كتاب تو

آسمان شيشه گلاب تو بود

اولين عكس در حجاب خدا

دور تا دور عرش قاب تو بود

صبح ها، ظهرها نگاه علي

چشم به راه آفتاب تو بود

روزها نيمه ي جنوب زمين

سنگ زيرين آسياب تو بود

چادر خاكي زمين خورده

مرتضي هم ابوتراب تو بود

فاطمه اي فرشته خيرات

بر تو و خاندان تو صلوات

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 21:9  توسط وحیده افضلی  | 

«باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است»

 ماه عزاي فاطمه روح مُحرم است

 

 خون گريه كن ز غم،كه عقيق يمن شوي

 رخصت دهد خدا كه تو هم سينه زن شوي

 

 در فاطميه از دل و جان گريه مي كنيم

 همراه با امام زمان گريه مي كنيم

 

 در فاطميه رنگ جگر سرخ تر شود

 آتش فشان غيرت ما شعله ور شود

 

 شمشير خشم شيعه پديدار مي شود

 وقتي كه حرف كوچه و ديوار مي شود

 

 لعنت به آنكه پايگذار سقيفه شد

 لعنت به هر كسي كه به ناحق خليفه شد

 

 لعنت بر آنكه برتن اسلام خرقه كرد

 اين قوم متحد شده را فرقه فرقه كرد

 

 تكفير دشمنان علي ركن كيش ماست

 هر كس محب فاطمه شد،قوم وخويش ماست

 

 ما بي خيال سيلي زهرا نمي شويم

 راضي به ترك و نهي تبرا نمي شويم

 

 قرآن و اهل بيت نبي اصل سنت است

 هر كس جدا ز اين دو شود،اهل بدعت است

 

 ما همكلام منكر حيدر نمي شويم

 «با قنفذ و مغيره برادر نمي شويم»

 

 ما از الست طايفه اي سينه خسته ايم

 ما بچه هاي مادر پهلو شكسته ايم

 

 امروز اگر كه سينه و زنجير مي زنيم

 فردا به عشق فاطمه شمشير مي زنيم

 

 ما را نبي «قبيله ي سلمان» خطاب كرد

 روي غرور و غيرت ما هم حساب كرد

 

 از ما بترس،طايفه اي پر اراده ايم

 ما مثل كوه پشت علي ايستاده ايم

 

 از اما بترس، شيعه ي سرسخت حيدريم

 جان بركفان جبهه ي فتواي رهبريم

 

 از جمعه اي بترس كه روز سوارهاست

 پشت سر امام زمان ذوالفقارهاست

 

 از جمعه اي بترس،كه دنيا به كام ماست

 فرخنده روز پر ظفر انتقام ماست

 

 از جمعه اي بترس،كه پولاد مي شويم

 از هرم عشق مالك ومقداد مي شويم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:29  توسط وحیده افضلی  | 

هر دم به ضريح بي نشانت اي ماه

بسته ست دخيل قلب من با هر آه

عمري ست تپش هاي دلم مي گويد:

«يا فاطمه اشفعي لنا عندالله»

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 17:35  توسط وحیده افضلی  | 

به میخ بگید: اینجا درِ عالم اسراره، نزن!
به در بگید: کنار این لاله یه دیواره، نزن!

بگید به آتش: نسوزون دامن بانوی منو
شعله به قلب عاشقی که پیش دلداره نزن!

برگِ گُله صورت اون، طاقت سیلی نداره
ـ مثل خدا ـ یاسِ منم یک گل بی‌خاره، نزن!

این در عرشم که نبود، جای لگدهای تو نیست
شش ماهه زهرا تو دلش اسم خدا داره، نزن!

برگه‌ی اثبات فدک، نیست توی دستش به خدا
تنها توی دستای اون گوشه‌ی دستاره، نزن!

پاسخ حرفای یه زن غلاف شمشیره مگه
حداقل تا جلوی چشم یه سرداره، نزن!

وا شدن دستای اون اینهمه شلاق نمی‌خواد
فاطمه از غصه‌ی من چند روزه بیماره، نزن!

دستمو که بستی بسه، با صبر من بازی نکن
نمک به زخم اسیری که نداره ‌چاره، نزن!

هی به خودم می‌گم: علی! اینقده بی‌تابی نکن
ناله ـ ببین زینب اگه می‌شنوه، بیداره ـ نزن!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 12:18  توسط وحیده افضلی  | 

شكسته تر شده و دست بركمر دارد

چه پيش آمده ! آيا حسن خبر دارد؟

به گريه گفت كه زينب مواظب خود باش

عبور كردن از اين كوچه ها خطر دارد

شبيه روز برايم  نرفته روشن  بود

فدك گرفتن از اين قوم  دردسر دارد

گرفت دست مرا مادرم... نشد...نگذاشت...

تمام شهر بفهمد حسن جگر دارد

شهود خواسته از دختر نبي خدا

اگرچه ديده سندهاي معتبر دارد

سكوت و صبر و رضاي خدا به جاي خودش

ولي اگر پدرم ذوالفقار بردارد...

كسي نبود به معمار اين محل گويد

عريض ساختن كوچه كي ضرر دارد!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 10:26  توسط وحیده افضلی  |